تبلیغات
» چوپان فداکار ( ۵۵ کلمه ) ... داستانهای کوتاه ,
چوپان فداکار ( ۵۵ کلمه )
لکومتیـوران در گـرگ و میش غـروب از دور مـردی را دیـد کـه بــا مشعلی در دسـت
به سمت قطار می دود.
مرد با فریاد و اشار ه از راننده می خواست تا به دلیلی نا معلوم قطار را متوقف کند.
راننده ی مردد،در ذهنش ر زش کوه بر روی ریل را مرور کرد و تصمیم گرفت.
قطار پر از مسافر با ترمزی ناگهانی متوقف شد.
. . .
. .
.
مسافران وحشت کرده از پنجره ها چوپانی را دیدند که خنده کنان به سمت گله خود
در پایین دره می دود.
سالهاست که گرگی به گله او حمله نکرده و او همچنان دروغ می گوید!!
![]()
نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد 1387 و ساعت 07:08 ق.ظ توسط : * MAJ!D *
» دوباره سلام ... پر حرفی! ,
دوباره سلام
نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد 1387 و ساعت 05:08 ق.ظ توسط : * MAJ!D *
» . . . گل من ! . . . ... پر حرفی! ,
. . . گل من ! . . .
گل من! غصه نخور، زندگی جذر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره
گل من! تو دنیامون نارفیقی فراوونه
خیلی کم پیدا میشه،کسی رو حرفش بمونه
گلکم! تو روزگار سرد ما
سادگی و مهر و وفا ، رفته ز یاد آدما
نمیشه تو دوره رنگ و فریب
عشقو انتظار کشید از آدمای نانجیب
کی دیده تو عصر رایانه و تو دعوای نون
صدای تیشه بیاد از بیستون!
وقتی هر کسی تو فکر نارو زدنه
دیگه باهم بودن و یکی شدن،خیالی دور و مبهمه
* * *
خلاصه بگم،گلم! تو هیرُویر زندگی
میونه قلبای خسته و یخی، جایی نداره عاشقی!
جایی نداره عاشقی!
* پسرناز *


پ.ن.۱ : این عکس هیچ ربطی به شعر نداره...! شایدم...
پ.ن.۲ : مشترک مورد نظر فعلا در دسترس نمی باشد!
پ.ن.۳ : تمام خطوط به سمت مشترک مذکور، مسدود می باشد!
نوشته شده در جمعه 24 فروردین 1386 و ساعت 09:04 ق.ظ توسط : * MAJ!D *
» سال نو مبارک ... پر حرفی! ,
سال نو مبارک
امیدوارم سالی کم غم و پرشادی باشه ٬ برای همه
غم وغصه که داره ولی انشاالله شادیاش پررنگ تر باشه براتون !

نوشته شده در چهارشنبه 1 فروردین 1386 و ساعت 02:03 ق.ظ توسط : * MAJ!D *
» مرگ طبیعی ... بعضی حرفهااز بعضی آدمها! ,
. . : مرگ طبیعی : . .
میش به برهاش گفت:
فرزندم، اگر در صحرا بازیگوشی كنی و از من دور بیفتی،
گرگ تو را پاره میكند و ناكام از دنیا میروی.
سعی كن همواره در پناه من باشی
و عمری را به خوبی و خوشی بگذرانی
و در سلاخخانه به مرگ طبیعی بمیری!!!!!!!!
* استاد منوچهر احترامی *
نویسنده ی حسنی در ده شلمرود
نوشته شده در یکشنبه 15 بهمن 1385 و ساعت 07:02 ق.ظ توسط : * MAJ!D *
» پیدایش عالم ... نکته سنجی! ,
پاسخ کامل و قانع کننده !
از پیشرفته ترین کامپیوتر جهان پرسیده شد:
(پیدایش عالم چگونه بود؟)
او پاسخ داد:
(به کتاب مقدس،پیدایش صفحه یک مراجعه شود!!)
* . . . . . *

نوشته شده در چهارشنبه 27 دی 1385 و ساعت 04:01 ق.ظ توسط : * MAJ!D *
» کمتر گناه کن! ... نکته سنجی! ,
گو یندشاعری در وصف حضرت علی(علیه السلام)اینگونه شعر سرود
مجرم اگر محاسبه حشرباعلی است من ضامنم هرچه كه خواهی گناه كن
شب هنگام امیرالمومنین(علیه السلام) را درخواب دید.
حضرت به اوفرمودند:بهتراست اینگونه بگو یی
مجرم٬یقین محاسبه حشرباعلی است شرم از رخ علی كن و كمتر گناه كن
نوشته شده در شنبه 9 دی 1385 و ساعت 02:12 ق.ظ توسط : * MAJ!D *
» انسان؛موجودی عجیب ... پر حرفی! ,
. . . انسان و روابط انسانی . . .
انسـانها موجـودات عجیـــبی هستند که در تعـاملات و روابطشان بـا یکدیگـر بـه
قراردادها و قواعد عجیبتری پایبندند.
ازدواج یکی از عجیبترین این قواعد است.
و زن و مـردی که کوچکترین نسبتی با هم نداترند و دورترین افراد نسبت به هم
محسوب می شوند ؛ به واسطه شندیدن چند جمله و گفتن چند کلمه و دادن چند
امضا ؛ نزدیکترین افراد و محرم ترین افراد نسبت به هم شناخته می شوند!!
قواعدی مانند ازدواج در زندگی به کرّات دیده می شوند.
آری!انسان موجود عجیبی است که ناخواسته به دنیا می آید،
سعی می کند خوب زندگی کند و دیر یا زود می میرد !!

نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر 1385 و ساعت 01:12 ق.ظ توسط : * MAJ!D *
» آن سوی پنجره ... داستانهای کوتاه ,
آن سـوی پنجـره
در بیمارستانی ، دو مرد بیمار در یك اتاق بستری بودند .
یكی از بیماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر یك ساعت روی تختش بنشیند .
تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تكانی نخورد و همیشه
پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با یكدیگر صحبت می كردند ؛
از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند .
هر روز بعد از ظهر ، بیماری كه تختش كنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی
كه بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف می كرد .
بیمار دیگر در مدت این یك ساعت ، با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون ، روحی تازه می گرفت .
مرد كنار پنجره از پاركی كه پنجره رو به آن باز می شد می گفت . این پارك دریاچه زیبایی داشت
مرغابی ها و قو ها در دریاچه شنا می كردند و كودكان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم
بودند . درختان كهن منظره زیبایی به آن جا بخشیده بودند و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست
دیده می شد. مرد دیگر كه نمی توانست آن ها را ببیند چشمانش را می بست و این مناظر را در
ذهن خود مجسم می كرد و احساس زندگی می كرد.
روز ها و هفته ها سپری شد .
یك روز صبح ، پرستاری كه برای حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بیجان مرد كنار پنجره را دید
كه در خواب و با كمال آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان
بیمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .
مرد دیگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار این كار را برایش انجام داد و پس
از اطمینان از راحتی مرد ، اتاق را ترك كرد .
آن مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون
از پنجره بیاندازد . حالا دیگر او می توانست زیبایی های بیرون را با چشمان خودش ببیند .
هنگامی كه از پنجره به بیرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با یك دیوار بلند آجری مواجه شد.
×××
مرد پرستار را صدا زد و پرسید كه چه چیزی هم اتاقیش را وادار می كرده چنین مناظر دل
انگیزی را برای او توصیف كند ؟
پرستار پاسخ داد :شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ
نابینا بود و حتی نمی توانست این دیوار را ببیند .
* . . . . . . *
نوشته شده در یکشنبه 19 آذر 1385 و ساعت 12:12 ب.ظ توسط : * MAJ!D *
» بازی زندگی. . . ... بعضی حرفهااز بعضی آدمها! ,
ما بازی کردیم شد زندگی،زندگی کردیم شد بازی.همین!
*غم آخر/مرتضی حقیقت*
یادداشتهای نارنجی :
توضیح مختصر اینکه رمان « نذر» را بر اساس یک سوژه کلی از بهروز افخمی سالها قبل
تصمیم گرفتم بنویسم. آنچه می خواستم بنویسم، با آنچه تا کنون نوشته شده، زمین تا
آسمان تفاوت دارد. . .
فصل اول رمان « نــذر» / سید ابراهیم نبوی
نوشته شده در جمعه 10 آذر 1385 و ساعت 01:12 ق.ظ توسط : * MAJ!D *
» از سر بیکاری !! ... بعضی حرفهااز بعضی آدمها! ,

نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1385 و ساعت 06:11 ق.ظ توسط : * MAJ!D *
» اس.ام.اس(۵۵ کلمه!) ... داستانهای کوتاه ,
" sms "
-------------------
salam
bista ghorse khab avar dastame
se mahe ke javabe hichkodoom az tamasha va "sms"hamo nadadi
goftam khod koshi mikonam,ama bavar nakardi
man doostet dashtam vali to zendegimo nabood kardi
didar be ghiyamat
* * * * * * * * *
man 2 mahe in khat ro kharidam
goftam khodetoon khaste mishid va dast barmidarid
vali menbad agar mozahem beshid az shoma shekayat mikonam
dar zemn,in ravesh mamoolan movafaghiat amiz nist
pishnahad mikonam rah digari ra entekhab konid
* pesar naz *
پ.ن : لطفا اون چیزایی رو که از مطلب قبلی و مطالب دیگه برداشت می کنید بنویسید
و حتی اون چیزایی رو هم که برداشت نمی کنید و من نا مفهوم می نویسم رو
هم بنویسید٬لطفا !!
نوشته شده در سه شنبه 9 آبان 1385 و ساعت 04:10 ق.ظ توسط : * MAJ!D *
» هدیه عروسی (۵۵ کلمه!) ... داستانهای کوتاه ,
. : هدیه عروسی : .
* جوون...چی چسبوندی به دیوار!؟
¤ دیشب خانومم دست بندش اینجا گم شد؛
مشخصات دادم،هر کس پیدا کرد تحویل بده .
* گرون قیمته !؟
¤ بله!هدیه مادرم بود سَر عقد،طلا بود!
* اتفاقا دومادی پسرم نزدیکه،مونده بودم برای عروس گلم چی بخرم !
¤ مبارکه مادر . . . . من مرخص می شم !
* خیر پیش . . .
. . . راستی ننه ! زیاد که اونو دستش نبسته بوده ؟ نه !؟
. . . آهای . . .


نوشته شده در سه شنبه 2 آبان 1385 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : * MAJ!D *
» . . : : بیمار لاعلاج : : . . ... بعضی حرفهااز بعضی آدمها! ,
. . : : بیمار لاعلاج : : . .
مرگ
از پنجره بسته به من می نگرد
زندگی از دَم دَر،قصد رفتن دارد
*
روحم از سقف گذر خواهد کرد
در شبی تیره و سرد
*
تخت حس خواهد کرد
که سبک تر شده است
*
در تنم خرچنگیست،که مرا می کاود
خوب می دانم من،که تهی خواهم شد
و فرو خواهم ریخت
*
توده زشت کریهی شده ام
بچه هایم؛
از من می ترسند
آشنایان نیز؛
به ملاقات پرستار جوان می آیند !
*گریه در آب-عمران صلاحی*

نوشته شده در پنجشنبه 27 مهر 1385 و ساعت 02:10 ق.ظ توسط : * MAJ!D *
» تولد (۵۵کلمه!) ... داستانهای کوتاه ,
. . . تـولـد . . .
دکتر! می شه واضح تر توضیح بدید.متوجه نشدم!
-- باور این موضوع مشکله ولی آزمایشها نشان می دهد که شما سرطان
خون دارید و بیماری آن قدر پیشرفت کرده که متـاسفانه کمتر از سه مـاه
فرصت برای زندگی دارید.
. . . . .حالتون خوبه آقای . . . .!؟
بله دکتر! خوبم .
فقط . . .فقط کاش یک ماه بیشتر زندگی می کر دم.
. . . اون موقع می تونستم بفهمم تولد ۱۸ سالگی چه مزه ای داره !!
نوشته شده در چهارشنبه 19 مهر 1385 و ساعت 11:10 ق.ظ توسط : * MAJ!D *
» وبلاگ مستعار ... داستانهای کوتاه ,
وبلاگ مستعار
آن شب از خیابان می گذشت.
خیلی از خانه دور نشده بود،که اتومبیلی به او زد،خیلی محکم.
با عجله او را به بیمارستان رساندند،اما کار از کار گذشته بود.
به هیچ کس درباره وبلاگ خود حرفی نزده بود.وبلاگی با نام مستعار.
خوانندگان وبلاگش خیال می کردند از وبلاگ نویسی خسته شده،
مطلب تازه نمی گذاشت.
* کارن راسل*
نوشته شده در جمعه 7 مهر 1385 و ساعت 08:09 ق.ظ توسط : * MAJ!D *
» پاسخ به درخواست(۵۵ کلمه!) ... داستانهای کوتاه ,
باسمه تعالی
۲۶/۶/۸۵
منشی محترم٬سرکار خانم . . .
در رابطه با درخواستی که جناب عالی در تاریخ ۲۰/۵/۸۵ کتبا تسلیم نمودید؛
باید به عـرض برسانم که موافقت با آن موضوع برای بنده مقـدور نمی باشد.
امیدوارم مرا درک کنید.
در ضمن از ابـراز محبت شمـا طی این مدت متشکرم ولی مِن بعد نیاز نیست
هر روز یک شاخه رُز قرمز روی میز کار من قرار دهید !
با سپاس
مدیــر عــامل
* پسرناز *
نوشته شده در دوشنبه 3 مهر 1385 و ساعت 12:09 ب.ظ توسط : * MAJ!D *
» فرمول موفقیت! ... بعضی حرفهااز بعضی آدمها! ,
موفقیّت فرمول مشخصی دارد؛
۱٪ استــعـداد٬ ۹۹٪ پـشـتـکـار !
* ادیسون *
نوشته شده در چهارشنبه 29 شهریور 1385 و ساعت 03:09 ق.ظ توسط : * MAJ!D *
» .: قضیه پالتو قرمز دایی :. ... پر حرفی! ,
.: قضیه پالتو قرمز دایی :.
[ از آنجا که این نوشته دارای ادبیاتی سخته و مشکل می باشد! و امکان دارد بعضی دوستان
در درک بعضی عبارات و اصطلاحات این متن دچار مشکل شوند٬در پایان توضیح بیشتری برای
آن عبارات آورده شده ]
«دایی» میگه: « ببین!ببین!من از باکو که اومدم یه بارونی بلند داشتم٬رنگ قرمز٬
خودم خوش تیپ٬قد بلند٬تونی کورتیس۱زندان قصر ۲وقتی ملاقات بود یه پتو
می بردیم می نشستیم توی محوطه.
من وقتی رفتم قصر ۴۰ گرم تَل۳با خودم داشتم٬زنم۴اومد ملاقات.
منم زده بودم با چایی نبات٬بالا زده بود!۵توپ توپ بودم.یه پتو هم برده بودم.
صورتم رو هم اصلاح کرده بودم.خوش تیپ.زنم اومد.تا منو با اون بارونی قرمز دید
شروع کرد اهواهو گریه کردن.بهش گفتم:
زن!خجالت بکش٬زندون جای مَرده٬ما همه جا گفتیم لاتیم٬مگه زنِ لات۶گریه می کنه؟
جعمش کن.
بیچاره٬بنده خدا٬فوری اشکش رو پاک کرد.تا اینکه یک ماه گذشت.مواد ما تموم شد٬
رفتیم تو خماری.قرار ملاقات داشتیم.
حالا ما چی؟داغون.ریش ها بلند شده٬پالتو قرمز شده قاب دستمال٬درب و داغون٬
موها اصلاح نکرده٬نشسته بودم روی پتو٬همه چیم بهم ریخته.تا زنم از راه رسید
شروع کردم گریه کردن.زنم گفت:
مرد!خجالت بکش!زندون جای مرده.تو لاتی٬مگه لات هم گریه می کنه؟
ما هرجا نشستیم گفتیم شوهر ما لاته٬توی زندون گریه نمی کنه.پاشو جمعش کن!
گفتم برو بابا مسخره بازی در آوردی.شکر خورده۷ هرکی گفته زندون جای مرده!»
* سالن ۶ *
یادداشتهای روزانه زندان-سید ابراهیم نبوی۸
۱:اسم یه آدم خوش تیپ اجنبی!
۲:زندانی مجلل و زیبا!
۳:Tal=تریاک٬ماده ای افیونی.
۴:Zan=موجودی قابل تامل!
۵:کنایه ازسرمستی و شنگولی(کنایه از شادابی زیاد!) به سبب مصرف بالای مواد!
۶:Laat=موجودی قابل تامل!
۷:البته توی متن و همچنین در ادبیات لاتها و زندانیها و غیره و اللخصوص غیره!
از این واژه کمتر استفاده می شود٬شاید به علت کمبود یا گران بودن شکر باشد!!
الله اعلم.
۸: Seyed ebrahim nabavi =موجودی قابل تامل!!
نوشته شده در سه شنبه 21 شهریور 1385 و ساعت 09:09 ق.ظ توسط : * MAJ!D *
» اولتیماتوم عاشقانه ! ... بعضی حرفهااز بعضی آدمها! ,
اولتیماتم عاشقانه:
تو را ای عشق ما چشم انتظاریم
بیــا مهـــدی! که دیگر بی قــراریم
اگر چه منتظر بودن صـــواب است
ولی مــا آدمیـــم و کـــار داریــم !!
* رضا رفیع *


نوشته شده در جمعه 17 شهریور 1385 و ساعت 01:09 ق.ظ توسط : * MAJ!D *